پسرک عاشق ❤ P1

15:24 1400/11/16 | Mri

سلام من روژی هستم اومدم پارت یک رمانم رو داخل وب بزارم 😀

                       امیدوارم که از رمانم خوشتون بیاد😊

 

 

 

 

 

#پسر.عاشق ❤

 سلام من محمدرضا هستم و 18 سالمه من تو شهری به نام اصفهان زندگی می کنم 😊

  من می خوام راجب زندگی پیچیدم واستون تعریف کنم  من 12 سالم بود که مادربزرگم عمرشو داد به شما تو این مدت حالمون اصلاً خوب نبود چون مادربزرگم رو از دست داده بودیم یه روز همون دور هم جمع بودیم که دختر عمه ریحانه گفت : بچه ها میاین بریم پارک ؟  من خوشحال شدم چون می خواستم یه اعتراف کوچولو ازش بگیر میدونم که همتون کنجکاوین که بدونی میخوام از ریحانه چه اعترافی بگیرم من چند وقته که متوجه شدم ریحانه یه حسی نسبت بهم داره و این حسش رو مخفی میکنه قبلاً من به این حس ریحانه اهمیت نمیدادم واسم مهم نبود که نمیدونم چی شد که مهرش به دلم نشست 🤤 بهونه خوبی بود برای اینکه ما بریم پارک و همه چیز رو به ریحانه بگم با این فکرم یهو بلند شدم به بچه ها گفتم آره چه فکر خوبی بریم پارک یکم بازی کنیم قدم بزنیم تا حال و هوایی عوض کنیم بچه ها قبول کردن همه رفتند تا آماده بشن منم خوشحال شدم که همه بچه‌ها قبول کردن بریم پارک عالی بود چون می خواستم همه چیز رو به ریحانه بگم همه آماده شدن و ما رفتیم پارک چون پارک به خونه مادربزرگم نزدیک بود ما بچه ها پیاده رفتیم وقتی به پارک رسیدیم 

عع زرنگی میخوای ادامه ی رمان رو بخونی نخیرم  باید کامت ها چهار تا بشه که پارت بعدی رو بنویسم 😁 ببین چه نویسنده خوبی ام گفتم که چهار تا کامت بسه 🥺

ببخشید که پارت یک کم بود 😅